تبليغاتX
... بغض مهتاب

... بغض مهتاب

انتظار ...

مثل هر شب ...

در را برای آمدن نسیم باز گذاشته ام

نسیم هیچ وقت تنها نمی آید

گاهی با عطر کاهگل می آید و گاه با عطر چمن های نمناک از شرم آسمان

منتظرم تا عطر خاک باران خورده را امشب با خود بیاورد

آئینه با بی رحمی رو به رویم نشسته

با بی حوصلگی نگاهش میکنم

میفهمد ... حوصلهء مهمان در تنهایی را ندارم

از من میپرسه : به چی داری فکر میکنی؟

میگم : دارم سعی میکنم به چیزی فکر نکنم

میگه : میتونی؟

میگم : راجع بهش فکر میکنم .. اما حالا نه .. فردا ...

دارم سعی میکنم فکرم را لحظه ای از تب و هذیان دور کنم

مسیر نگاهم را تغییر میدهم

اما فکرم هنوز پرت چشمان توست

فکر می کنم

به فکر آنم که چطور تمام حرف های نا گفتهءماهها را

 در لا به لای واژه های بی رحم بگنجانم

در ترانه ای نحس گم شده ای

نگاهم را بر میگردانم

خاطرات عبور میکنند و من شاهدم

می خندم

اما نمیدانم دلم باز برایت خواهد لرزید یا نه

هر وقت که میخواهم دلم را از تو خالی کنم

اعلام موجودیت میکنی

دوستت دارم را نگاه میکنی در سکوت

می روم

میگردم در میان کاغذ های باطله

چشمانت را در کدام شعر جا گذاشته ام

نگاه میکنی ... می خندی

با لبخند فریاد دوستت دارم را آغاز میکنی

لرزش قلبم آغاز میشود ...به انگشتانم می رسد

تنها قلم است که لرزش انگشتان را مهار میکند

از قلبم به قلم ... از قلم به کاغذ ...

بغض بر تن کاغذ سرازیر میشود

همه چیز به طور وحشتناکی در اطرافم طعم حضور تو را دارد

طعم شیرین خاطرات ... طعم گس خواستن ... طعم تلخ نبودن

سکوت می کنم

کلمات برای بیان جاری میشوند

و دوباره و چند باره آنها را فرو میدهم

می خواهم عق بزنم و همه چیز را  بالا بیاورم

حتی فال حافظ را که بی دریغ ، عاشقانه آمدنت را نوید میدهد

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

اعتراف میکنم که باور بهار را در ناباوری گذراندم

به خاطر خاطرات

دوباره به آئینه نگاه میکنم

نمی شناسمش انگار

به تلخی نگاهم میکند

انگار رحمی در چشمانش نمانده

می گوید :

دیگر نمیگذارم کسی شاهد دوست داشتنم باشد .....

 

Slmz

۲۳ / مرداد / ۸۷

+ نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387 16:27 توسط خیال تو |


 

من می گویم

اصلاً

بیا بیخیال ِ هرچه چشم شویم

که رنگ ِ رخسار ِ من و سمت ِ نگاه ِ تو را می نگرند

می خواهم

یکی از همین روزها

که خراب ِ بغضم و تشنه ی اشک

سر بر شانه های ِ تو بگذارم و

باران شوم

 

نگران نباش

کسی هم اگر از حوالی ِ بارانی چشم هایم گذشت

و دنبال ِ نسبت ِ بغض های من و آغوش تو بود

می گویم :

چشم هایش محل ِ تولد ِ دل ِ من است ، کافی نیست ؟؟؟!!!!

 

باور کن

اردیبهشت ِ بی بوی ِ بهشت را گذراند دلم

اما

مرداد ِ بی عشق را تاب ِ نگریستنش نیست

 

حرفی نمی زنی ؟؟؟!!!

 

نوشته شده توسط لیلا

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387 23:45 توسط خیال تو |


 

همیشه در گرگم به هوا

  از گرگ شدن فرار می کردیم

  و اکنون

             ناخواسته در تمام بازیها گرگیم

             بی آنکه از خودمان بترسیم

 

  من از هفت سنگ میترسم

             میترسم آن قدر سنگ روی سنگ بچینیم

              که دیواری ما را ازهم بگیرد....

 

  بیا  لی لی بازی کنیم

             که در هر رفتنی

             دوباره  برگردیم

 شاعر : رویا وکیلی

+ نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387 14:4 توسط خیال تو |


 

تو مثل من نشو در گیر غم نباش

من عاشقت شدم تو عاشقم نباش

 

لبخند تو همه  تکرار مرهمه

یک خلسه ی عمیق در متن همهمه

 

وقتی دلم پره دنیا بزرگ نیس

زل می زنم به ماه  با گونه های خیس

 

وقتی دلم پره  لنگ تلنگرم

بی وقفه ساکتم حرفامو می خورم

 

حرفامو می خورم وقتی بهانه نیس

این قسمت منه چون عادلانه نیس

 

جونم برات بگه با خاطره خوشم

این روزها فقط سیگار می کشم

 

تو مثل من نشو این قسمت منه

شاید صلاح تو عاشق نبودنه

 

 

شاعر : علی احمدی

+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387 0:54 توسط خیال تو |


 خدایا بهش سخت نگیر ... چون خیلی دوست داشتنی بود

 

از اینجا گوش کنید

 

می‌دانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری

من ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده

هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيد

پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمی‌دانستم!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گريه‌ام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟


حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!



به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آيد.

مگر می‌شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دريا برگردی؟

پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می‌شود؟!

تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌کنی، ها!؟

باشد، گريه نمی‌کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه می‌افتد.

چه عيبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌آيد،‌ باران می‌آيد
هنوز هم می‌دانم هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانی‌ست ...!


آن روز نزديک به جاده‌ای از اينجا دور
دختری کنار نرده‌های نازک پيچک‌پوش
هی مرا می‌نگريست
جواب ساده‌اش به دعوت دريانديدگان
اشاره‌ی روشنی شبيه نمی‌آيم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزديکتر از يک سلامِ پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنايی در اين حوالیِ‌ ناآشنا ...!
رو به شمالِ پيچک‌پوش
پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد
نشانم داده بود
من منظورِ ماه را نفهميدم
فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک
پُر از جوانه‌ی بيد و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسریِ خيس پُر از بوی گريه بر نرده‌ها پيدا بود.


آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بيا
يک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی
حسی غريب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد
جز من کسی تُرا نديده بود
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی
تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آينه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سايه‌سارِ‌ ياس می‌دادی.


يادت هست
زيرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد
ما راهمان را گُم کرده بوديم ری‌را!
يادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را
گريسته بودم و تو نمی‌دانستی!


آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود
من خودم ديدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت
چه شوقی شبستانِ رويا را گرفته بود،
دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار
هر دو پَرپَر زدند، رفتند
بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.


حالا بيا برويم
برويم پای هر پنجره
روی هر ديوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهايی را
برای مردمان ساده بنويسيم
مردمان ساده‌ی بی‌نصيبِ من
هوای تازه می‌‌خواهند!
ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و
اندکی حقيقتِ نزديک به زندگی.


يادت هست؟
گفتی نشانی ميهن من همين گندمِ سبز
همين گهواره‌ی بنفش
همين بوسه‌ی مايل به طعمِ ترانه است؟
ها ری‌را ...!
من به خانه برمی‌گردم،
هنوز هم يک ديدار ساده می‌تواند
سرآغازِ‌ پرسه‌ای غريب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.

+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387 18:10 توسط خیال تو |


 

Some of the Best Moments in Life:
بهترین لحظات زندگی
* To fall in love. عاشق شدن
* To laugh until it hurts your stomach.
انقدر بخندید که دلتون درد بگیره
* To find mail s by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزار تا ایمیل دارید
* To go for a vacation to some pretty p l ace.
به یه جای خوشگل برید برای مسافرت
* To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقتون از رادیو گوش بدید
* To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب برید و به صدای بارش بارون گوش بدید
* To l eave the! shower and find that the towel is warm.
از حموم که اومدید بیرون ببینید حو لتون گرمه !
* To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
یه کسی که معمولا" زیاد نمیبیننش ولی دلتون می خواد ببینید بهتون تلفن کنه To find money in a pant that you haven't used since last year .
توی یه شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردید پول پیدا کنید
* To laugh at yourself looking at mirror, making faces.:)))
برای خودتون تو آینه شکل در بیارید و بهش بخندید
* Ca l l s at midnight that last for hours.:))
تلفن نیمه شب داشته باشید که ساعتها هم طول بکشه
* To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندید
* To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوید که یه نفر داره از شما تعریف می کنه
* To wake up and realize it is still possible to sleep for a coup l e of
hours.
از خواب پاشید و ببینید که چند ساعت دیگه هم می تونید بخوابید
* To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنید که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره
* To be part of a team.
عضو یک تیم باشید
* To watch the sunset from the hi l l top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنید
* To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنید
* To fee l butterflies! in the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینید دلتون هری بریزه پایین !
* To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری کنید
* To see people that you like, feeling happy.
کسانی رو که دوستشون دارید رو خوشحال ببینید
* To use a sweater of the person that you like and find that it still
smells of their perfume.
پلیورش رو بپوشید و ببینید هنوزم بوی عطرش رو میده
* See an o l d friend again and to fee l that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
* To take an evening walk a long the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنید
* To have somebody tel l you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشیدکه بدونید دوستتون داره
* To laugh ....... laugh........and laugh ...... remembering stupid things
done with stupid friends.
یادتون بیاد که دوستای احمقتون چه کار های احمقانه ای کردند و بخندید و بخنید و ....... بازم بخندید
These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه های زندگی هستند
Let us l earn to cherish them.
قدرشون رو بدونیم
"Life is not a prob l em to be so loved, but a gift to be enjoyed" زندگی یک مشکل نیست که حلش کرد بلکه یه هدیه است که ازش لذت برد

+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387 23:37 توسط خیال تو |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

می دوزم
شادی را به غم
زیاد را به کم
درخت را به ریشه
گاهی را به همیشه
ستاره را به آسمان
زمین را به کهکشان
کهنه را به نو
خودم را به تو


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386




    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS